BF
از یه دختر میپرسن:چرا شما به پسرا میگین BF؟میگه:آخه مخفف کلمات: بدبخت فلک زده است و پسرا هم یکی از اون موجودات بدبخت فلک زده ای هستن که فکر میکنن بهترین شاهکار خدا هستن!!!ولی متاسفانه درست برعکس افکارشون هستن.
برچسب:
نویسنده: amirsam
برای کوچولوهای نازنین آینده
(هلیا ، ری را و امیرحسین عزیزم - سه قلوهای دوست داشتنی من!)

یکی از روزهای پایانی تابستان هشت سالگی بود که توژال پدر و مادر رو پریشون دید ...
زمزمه ها خوشایند به نظر نمی رسید! هرچند کسی جلوی توژال به مسایل اشاره نمی کرد ...
چشمهای پدر انگار نمی از اشک، پنهان داشت ...
و مادر که خیلی ساده تر بود خوندن احساساتش برای توژال .....
یه روز بعدازظهر ... از اون بعدازظهرها که انگار خورشید خیال ترک آسمون رو نداره، مادر با لبخند غمگینی بلوز و شلوار جین توژال رو از کمد بیرون آورد و بهش پوشوند ...
توژال حدس زده بود که میخوان کجا برن ... واسه همینم چیزی نپرسید ...
توی راه بیمارستان، ته دلش نمیدونست که باید شاد باشه یا غمگین ...
بعد مدتها همبازی قدیمیش ... دخترعموش ... مهرانه رو می خواست ببینه!
دلش برای بازی با مهرانه پر می کشید اما مادر گفته بود نباید مهرانه رو خسته کنه ... مهرانه مریض بود!
سکوت پدر و چشمهای مادر خبر خوشی نداشت ...
و توژال نمیدونست چرا ته دلش شور میزنه!
وقتی جلوی در بیمارستان، مامور نگهبان گفت که بچه ها حق ندارن برن داخل! دل توژال هری ریخت پایین!
بین اون همه آدم غریبه ...
دست پدر رو محکمتر فشرد ... دلش نمی خواست بین اون ازدحام و همهمه و بوی آزارنده بیمارستان تنها بمونه!
پدر خم شد و شونه هاشو گرفت و قول داد که مهرانه رو از بخش بیاره توی محوطه تا با هم بازی کنن!
توژال سعی کرد شجاع باشه و با نگرانی به ناپدید شدن پدر و مادر لابلای جمعیت خیره شد ...
دلواپسیش زیاد طول نکشید وقتی مهرانه رو از دور دید که دوان دوان به سمتش میومد ...
همدیگه رو محکم بغل کردن ...
و توژال حس کرد چقدر مهرانه لاغرتر شده ... از لباس گلدار بیمارستان هم اصلا خوشش نیومد!
و حتی وقتی مهرانه پانسمان کمرش رو بهش نشون داد و گفت که با یه سرنگ بزرگ و حشتناک از مغز استخوانش نمونه برداری کردن، هم خیلی سعی کرد خوب گوش بده اما حرفای مهرانه خیلی ثقیل و قلنبه سلنبه به نظرش اومد!
ته دلش به مهرانه حسودیش شد! چه کلمات عجیب غریبی یاد گرفته بود!
کلماتی که توژال درکشون نمی کرد ...
مغز استخوان؟ ... نمونه برداری؟ ...
فقط سرنگ رو خوب میدونست ... یاد زمستون و سرماخوردگی مینداختش ...
اون پانسمان خونی هم ترسوندش! اما زود فراموش کرد ...
تا غروب با مهرانه بازی کردن ...
دنبال هم دویدن و روی زنجیرهای محافظ بین بلوکهای سیمانی تاب بازی کردن ...
کیک و آبمیوه و موز خوردن ...
جوکهای کودکانه تکراری رو توی گوش هم گفتن و ریسه رفتن ...
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ...
انگار نه انگار که چیزی به نام بیماری ... بیمارستان ... درد ... هم هست ...
توژال با خودش فکر می کرد حال مهرانه که بد نیست! کاش دکترها بودن و میدیدن و دیگه ازش آزمایشهای دردناک نمی گرفتن ... (فکر آمپول و سرنگ حالشو بد می کرد) ای کاش حنانه هم بود و سه تایی بیشتر خوش می گذروندن ...
کاش عمو و زن عمو حنانه رو خونه نذاشته بودن ...
هیچ کس نمی دونست که اون بعدازظهر کوتاه با آفتاب رنگ پریده ش شاید آخرین عصری باشه که توژال و مهرانه همدیگه رو میدیدن ...
و شاید آخرین تابستان زندگی کوتاه مهرانه ...
دو روز بعد صدای زنگ تلفن انگار یه جور غریبی در فضا طنین انداخت ...
حسی از دلشوره توژال رو لرزوند ...
تا مادر گوشی رو برداره توژال ده بار توی دلش گفت: یالا یالا بردارش دیگه ...
و نگران چشم به دهان مادر دوخت ...
اشکهای مادر و لرزش دستهاش .......
مرگ ناگهانی مهرانه برای اولین بار تلخی قدرت واژه ای به نام "سرطان" رو برای توژال رونمایی کرد ...
سرطان یک هفته بیشتر به مهرانه کوچولو فرصت نداد ...
فرصت نشد تا مهرانه طعم خوش روز اول دبستانش رو بچشه ...
حتی جواب آزمایش نمونه برداری هم دیرتر از فرشته مرگ رسید ...
توژال هشت ساله بود که معنای واقعی "جای همیشه خالی یک دوست" رو عمیقا درک کرد ...
برچسب:
نویسنده: amirsam
از این به بعد می خوام مثل آیینه باشم
هر کس هر کاری باهام کرد منم همون کارو باهاش می کنم
...
میشم مثل کوه
هر کس سرم داد بکشه منم مثل خودش سرش داد میزنم
********************************
ذکـر و دعـای نیمه شـب با خـوی حیوانی چه سـود
عمرت به آخر چون رسـد دیگر پشیمانی چـه سـود
قـرآن بخـوان تا صـبحـدم یـاد خـدا کـن دم بـه دم
مـردم ز تـو در رنج و غم زین ذکر پنهانی چه سـود
بـوزیـنـه از دیـدار تـو پـنـداشـت تو آیـنـهای
وقـتی نمـیفـهمی بـگو از بحـث عـرفانی چه سـود
نـه مـهـربـانـی نـه وفـا دائـم پـی جـور و جـفـا
روحت شده چون دیو و دد از جسم انسانی چه سود
غـرق هـوای خـود شـدی از نیـک و بد غافل شدی
در گوش تو بانگ ذغـن یا صـوت قـرآنی چـه سـود
در پـای منـبـر روضه هـا بشـنـو خـطاب و مـوعـظـه
صد بار شعرم را بخـوان وقـتی که نادانـی چـه سود
برچسب:
نویسنده: amirsam